خاکریز

شهدا

خاکریز

شهدا

سن عــاشقـی پایین اومــده



خاطرات یک "سرباز عراقی"
به پسر بچه رو گرفتیم که ازش حرف بکشیم.
آوردنش سنگر من. خیلی کم سن و سال بود.
بهش گفتم: « مگه سن سربازی توی ایران هجده سال تمام نیست؟
سرش را تکان داد. گفتم: « تو که هنوز هجده سالت نشده! »
بعد هم مسخره اش کردم و گفتم:
« شاید به خاطر جنگ ، امام خمینی کارش به جایی رسیده
که دست به دامن شما بچه ها شده و سن سربازی رو کم کرده؟ »
جوابش خیلی من رو اذیت کرد. با لحن فیلسوفانه ای گفت:
سن سربازی پایین نیــومده سن عــاشقـی پایین اومــده»

خاطرات



شهید حسین خرازی نقل می کرد: ﻭﻗﺘﯽ تو جبهه

ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺩﺭ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻡ،

ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﯾﮏ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯿﻪ ﮐﻤﭙﻮﺗﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻠﺶ

ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺳﺖ. ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:

«ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺳﻼﻡ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ.

ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ

ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺣﻖ ﻋﻠﯿﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﻔﺮﯼ ﯾﮏ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ.

ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺑﺨﺮﻡ.

ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ،

ﺍﻣﺎ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﮔﻼﺑﯽ

ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺘﺶ 25 ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﺮﻡ.

ﺁﺧﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺳﯿﺮﮐﺮﺩﻥ ﺷﮑﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﮐﻨﺎﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ

ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻤﯿﺰ ﺗﻤﯿﺰ ﺷﺪ.

ﺣﺎﻻ ﯾﮏ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ،

ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ

ﺗﺎ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺸﻮﻡ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ

ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎ ﮐﻤﮑﯽ ﮐﻨﻢ.»

ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺳﻨﮕﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ،

ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ...


شادی روح پاک شهدا صلوات

ای شهیدان شرمندم




آرپی جی زن تانک را زد؛ تانک هم سر او را با گلوله ی مستقیم زد.

بدنش که بی سر می دوید، یکی از بچه ها فیلم برداری کرد.

بعدها مادر شهید شنیده بود از بچه اش توی آن وضعیت فیلم گرفته اند،

اصرار می کرد می خواهم فیلم را ببینم.

سپرده بودم نگذارند. خیلی اصرار کرده بود و بچه ها

هم کوتاه آمده بودند. برده بودنش تبلیغات لشکر و فیلم

را برایش پخش کرده بودند؛ نه یک بار که چند بار.

بچه ها می گفتند دفعه ی آخر وقتی دوربین

روی رگ های بی سر شهید زوم کرد، مادرش رفت

جلوی تلویزیون و از روی صفحه ی تلویزیون

رگ های بریده ی شهیدش را بوسید

و گفت حالا حضرت زینب (س) را درک می کنم.


آخه من جز گفتن اینکه بگم شرمندم حرفی ندارم.

گاهی که صبرم تموم میشه یه جورای غیرباورم به دیدارتون میام.

یا عکسی ازتون جلو چشمم میاد که  دردم تازه میشه 

شهدا از خودتون دورم نکنید.میدونم گاهی لیاقت ندارم

ولی به جرات میگم این دل به عشق شما جون میگیره.

خدایا مارو شرمنده ی خون شهدا نکن....


از طرف من به جوانان بگویید




از طرف من به جوانان بگویید چشم شهیدان و تبلور خونشان
به شما دوخته است.بپا خیزید و اسلام خود را دریابید.
انسان یک تذکر در هر 4 ساعت به خودش بدهد، بد نیست.
بهترین موقع بعد از پایان نماز،
 وقتی سر به سجده می گذارید،
مروری بر اعمال از صبح تا شب خود بیندازد،
 آیا کارمان برای رضای خدا بوده است

افسوس



کوچه هایمان را به نامشان کردیم که هر گاه به منزلمان رسیدیم

بدانیم از خون کدام شهید به آرامش به خانه رسیدیم….!!!!


ولی افسوس یادمان میرود.

چشم به راهم تا توآیی



آنـــقدر به تـــــو فکر میکنم ..
تا فکری به حال  خرابم کنی ..

مولا جان !

اللهم عجل لولیک الفرج

15 سال بیشتر نداشت




ماها برای خونهایی که ریخته شد چه کرده ایم؟


ماها به کجا داریم میرسیم؟


شرمنده ام شهدا

لبیک یامحمد



من عاشق حضرت محمد صلی‌الله علیه و آله و سلم هستم

خاطره از شهید



در سال ۱۳۴۸ وارد نیروی هوایی شدم .

در بدو ورود می بایستی یک سری آموزشها

را در نیروی هوایی می دیدیم که

از آن جمله آموزش زبان انگلیسی بود.این کلاس ها

شروع آشنایی چندین ساله ی من با عباس بابایی بود...
ایشان شخصیت خاصی داشتند واز همه متمایز بودند.

در آن دوران بیشتر استادان زن

بودند از جمله استاد کلاس زبان که یک زن آمریکایی بود.
این استــاد زبان برای اینکه فرهنگ مبتذل غرب

را رواج دهد،به دانشجویان پیشنهــــاد

شرم آوری داد که، اگر کسی امتحان پایان ترم را ۲۰ بگیرد

من یک شب با او خواهم بود.

بعد از اعلام نمرات عباس ازهمه نمره اش بیشتر بود

او امتحان را ۱۹ گرفته بود.

من برگه او را که دیدم تعجب کردم

زیرا او یک کلمه ساده را غلط نوشته بود .

و آن استاد هم به عباس گفت:

تو عمدأ این کلمه را غلط نوشته ای تا با من نباشی.

آنجا بود که من به عظمت روحی عباس پی بردم.
ایشان با این کار درس تقوا و عفت و بزرگواری را به دیگران آموخت...

ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ



ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ ﯾﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﯼ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ
ﺑﺒﺮﯾﻤﺖ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﭼﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﯼ؟
ﮔﻔﺖ: ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ
ﮔﻔﺖ: ﭼﯽ ﻫﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿز رﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﮔﻔﺖ: اﻧﮕﺎﺭ ﺧﻮﺩﺗﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﯼ
ﮔﻔﺖ: ﭼﻄﻮﺭ؟
ﮔﻔﺖ: ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﮐﺮﺩﻡ،
ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﯽﮐﺸﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﯽ،
ﻗﺎﻣﺖ ﺧﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻗﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻨﯽ...
ﭘﺴﺮ ﺭﻓﺖ ﺗﻮﯼ ﻓﮑﺮ ...
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ
ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮑﻨﻢ
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: کدوم کار ... ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﻤﯿﺎﺩ...

شهید



وقتی رسیدم دستشویی ، دیدم آفتابه ها خالی اند.

برای آب کردنشون باید تا هور می رفتم. خیلی راهش طولانی بود

و زورم آمد تا آنجا بروم. یک بسیجی آن اطراف بود. بهش گفتم :

«دستت درد نکنه ، این آفتابه رو آب می کنی؟»

بی چون و چرا قبول کرد. رفت و آب آورد. دیدم آب آفتابه کثیفه.

گفتم : «برادر جان! اگه صد متر بالاتر آب بر می داشتی ، تمیزتر بود»

دوباره آفتابه را برداشت و رفت و آب تمیز آورد.

بعدها این بسیجی مخلص رو شناختم. مهدی زین الدین بود. فرمانده لشکر...



آقای من



گـاهی مـیان مردم ...

در ازدحام شـهر .. غیر از تـو ..

هر چـه هـست فـراموش می‌کـنم ...


اللـهم عجـل لولیـک الفــرج